1/09/2010

رو هوا بودن،بی ثبات بودن خیلی بده نه؟!!
نظر بده
S.M

1/04/2010


آغاز سال 2010 میلادی بر مسیحیان فارسی زبان مبارک!

S.M

1/02/2010


-نه تو می مانی و نه من...
...و نه هیچ یک از مردم این آبادی...
...به حباب لب یک رود قسم،...
...و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت،
غصّه هم نمی ماند.

S.M
ای کاش آدمی فارغ از هرگونه مشغله و دغدغه ای لحظه ای بحال خودش بود...!
S.M


11/22/2009

مقبره

اگر داستان “در جاده” را نخوندين برين اينجا بخونينش بعدش اينو بخونين

بند بند وجودم خطر را حس می‌كرد.
دودی شروع به چرخيدن به دورم كرد شمشير از دستم بيرون آمد و مستقيم به سمت آسمان رفت.
گويی ذره ذره‌ی وجودم تحليل می‌رفت.
اما من ياد گرفته بودم كه در هر شرايطی راهی هست.
در اين لحظه گويی تك تك سلول‌های بدنم به آرامشی بی وصف فرو رفت.
از آن دود سياه صدای جيغی به آسمان رفت و تبديل به شن سياه رنگی شد و بر زمين ريخت.
از جا بلند شدم
شمشير در دستم بود، هيچ اثری از شن‌ها نبود
تنها يك توهم بود، يك تله، تلاشی برای متوقف ساختن من.
شمشير را غلاف كردم.
كلاه شنل را دوباره بر سرم انداختم و شروع به حركت كردم
گويی بيابان در حال آب شدن بود در يك لحظه بيابان تبديل شد به جنگلی انبوه و من در ميان جاده‌ای بودم كه وسط  جنگل بود
از دور دست صدای سمّ اسب می‌آمد
سواری به سوی من آمد، سوار شنلی خاكستری بر تن داشت و سوار بر اسبی قهوه‌ای رنگ بود.
در نزديكی من ايستاد  و نامه‌ای به من داد و رفت
نامه را باز كردم
در آن تنها يك جمله نوشته شده بود :
درياچه را به ياد بياور
زير لب آرام فراخواندمش
بلا فاصله از دور دست صدای شيهه‌ی اسبي شنيدم
ناگهان از ميان درختان از ميان درختان بيرون جهيد
سفيد بود و قامتی بلند و هيكلی عضلانی داشت
در نگاهش حسی همچون ملاقات دوستی قديمی بود
و نامش هُدِلار
هدلار همچون صاعقه می‌تاخت
حتی سايه‌اش هم از او جا می‌ماند
كم كم به مرز جنگل نزديك می‌شديم
چمن زاری بعد از آن بود و كاخ متروكه از دور پيدا بود
پس از چند دقيقه به آن رسيديم
وارد دروازه اصلی شدم، سقف كاخ فرو ريخته بود اما برخی ديوارها و ستون‌ها سالم بودند.
چيزی شبيه به يك مقبره‌ی بزرگ در وسط كاخ بود
پايين پلكان از هدلار پياده شدم
از پله‌ها بالا رفتم، در كنار در مشعلی روشن بود، آن را برداشتم و داخل مقبره شدم
عجيب بود، حسی به من می‌گفت كه آن‌جاست اما در ديدرس نبود.




11/16/2009

زخم كهنه


يادش بخير آن روز كه به او گفتم دوستت دارم و در جواب گفت نداشته باش.
به هر در زدم جوابش همان بود.
الآن كه فكرش در سرم در چرخش است می‌انديشم كه ای كاش اين راز در دلم نهان می‌سوخت و دم نمی‌زدم كه برنجانمش اما شعله‌ای پر زد و زخمی بر جای گذاشت كه پس از سالی‌ چند هنوز هم دردناك است.
از آن عشق كهنه چه گويم كه دلم دريای خون است. اما چه كنم كه هنوز مهرش به دل دارم اما فقط چون نتوانم ناراحتی‌ او ببينم از او دور شدم تا بلكه خوشحال شود از دوری من.
اميدوارم هيچ‌گاه اين را نخواند اما اگر خواند‌ :
بدان در آن زمان كه در ذهنم بودی‌ زندگيم همچون دريایی طوفانی بود و تنها مايه‌ی آرامش ذهنم تو بودی اما اكنون خود را عادت داده‌ام به خالی بودن از تو هر چند آن شمع چند ساله هنوز در گوشه‌ی دلم می‌سوزد، اما در كنج انبار دل مدفونش كردم كه نورش به دنيای ذهن راه نيابد مبادا آزارت دهد.
ای كاش می‌دانستی من كيستم و تو كيستی اما چه جای افسوس كه خود رغم زدم سرنوشتم را.