يادش بخير آن روز كه به او گفتم دوستت دارم و در جواب گفت نداشته باش.
به هر در زدم جوابش همان بود.
الآن كه فكرش در سرم در چرخش است میانديشم كه ای كاش اين راز در دلم نهان میسوخت و دم نمیزدم كه برنجانمش اما شعلهای پر زد و زخمی بر جای گذاشت كه پس از سالی چند هنوز هم دردناك است.
از آن عشق كهنه چه گويم كه دلم دريای خون است. اما چه كنم كه هنوز مهرش به دل دارم اما فقط چون نتوانم ناراحتی او ببينم از او دور شدم تا بلكه خوشحال شود از دوری من.
اميدوارم هيچگاه اين را نخواند اما اگر خواند :
بدان در آن كه در ذهنم بودی زندگيم همچون دريایی طوفانی بود و تنها مايهی آرامش ذهنم تو بودی اما اكنون خود را عادت دادهام به خالی بودن از تو هر چند آن شمع چند ساله هنوز در گوشهی دلم میسوزد، اما در كنج انبار دل مدفونش كردم كه نورش به دنيای ذهن راه نيابد مبادا آزارت دهد.
ای كاش میدانستی من كيستم و تو كيستی اما چه جای افسوس كه خود رغم زدم سرنوشتم را.


