Showing posts with label داستان. Show all posts
Showing posts with label داستان. Show all posts

7/22/2010

يكی از شب‌ها

 

چشم‌هايش به حدی تسخير كننده‌ بود كه هركسی نمی‌توانست به آن‌ها نگاه كند

موهايش نيمی از صورتش را پوشانده بود

لباسش سراسر سياه بود ، يك لباس بلند چيزی شبيه به ردا به تن داشت و دستكش‌های چرم سياه

كفش‌های پوتين مانندی به پا داشت

صاف ايستاده بود مثل يك ستون

اولين چيزی كه با نگاه كردن به او به ذهن می‌رسيد اراده بود و نگاهش به افق آسمان پر ستاره بود

بر بالای يكی از بلندترين ساختمان‌های شهر بود

به پايين پريد اما به نرمی به زمين رسيد حتی زانوهايش هم خم نشد

با سرعت سرسام آوری می‌دويد آنقدر سريع كه مانند گلوله‌ به نظر می‌رسيد

بالاخره به جایی كه می‌خواست رسيد

افرادی كوچه را بسته بودند. اگر می‌خواست می‌توانست همه را در يك لحظه از بين ببرد اما اجازه داد آنها‌ حمله كنند

همه‌ی اسلحه‌ها به سوی او نشانه رفت و در يك لحظه هزاران تير به سوی او پرواز كرد

همه‌ی گلوله‌ها در فاصله‌ كمی از او توقف كردند ، گویی اراده‌ی او هر چيزی را به زانو در می‌آورد

افراد همه زمين گير شدند گویی شيره وجودشان كشيده شده بود

كسی را كه به دنبالش بود پيدا كرد

و ..........

11/22/2009

مقبره

اگر داستان “در جاده” را نخوندين برين اينجا بخونينش بعدش اينو بخونين

بند بند وجودم خطر را حس می‌كرد.
دودی شروع به چرخيدن به دورم كرد شمشير از دستم بيرون آمد و مستقيم به سمت آسمان رفت.
گويی ذره ذره‌ی وجودم تحليل می‌رفت.
اما من ياد گرفته بودم كه در هر شرايطی راهی هست.
در اين لحظه گويی تك تك سلول‌های بدنم به آرامشی بی وصف فرو رفت.
از آن دود سياه صدای جيغی به آسمان رفت و تبديل به شن سياه رنگی شد و بر زمين ريخت.
از جا بلند شدم
شمشير در دستم بود، هيچ اثری از شن‌ها نبود
تنها يك توهم بود، يك تله، تلاشی برای متوقف ساختن من.
شمشير را غلاف كردم.
كلاه شنل را دوباره بر سرم انداختم و شروع به حركت كردم
گويی بيابان در حال آب شدن بود در يك لحظه بيابان تبديل شد به جنگلی انبوه و من در ميان جاده‌ای بودم كه وسط  جنگل بود
از دور دست صدای سمّ اسب می‌آمد
سواری به سوی من آمد، سوار شنلی خاكستری بر تن داشت و سوار بر اسبی قهوه‌ای رنگ بود.
در نزديكی من ايستاد  و نامه‌ای به من داد و رفت
نامه را باز كردم
در آن تنها يك جمله نوشته شده بود :
درياچه را به ياد بياور
زير لب آرام فراخواندمش
بلا فاصله از دور دست صدای شيهه‌ی اسبي شنيدم
ناگهان از ميان درختان از ميان درختان بيرون جهيد
سفيد بود و قامتی بلند و هيكلی عضلانی داشت
در نگاهش حسی همچون ملاقات دوستی قديمی بود
و نامش هُدِلار
هدلار همچون صاعقه می‌تاخت
حتی سايه‌اش هم از او جا می‌ماند
كم كم به مرز جنگل نزديك می‌شديم
چمن زاری بعد از آن بود و كاخ متروكه از دور پيدا بود
پس از چند دقيقه به آن رسيديم
وارد دروازه اصلی شدم، سقف كاخ فرو ريخته بود اما برخی ديوارها و ستون‌ها سالم بودند.
چيزی شبيه به يك مقبره‌ی بزرگ در وسط كاخ بود
پايين پلكان از هدلار پياده شدم
از پله‌ها بالا رفتم، در كنار در مشعلی روشن بود، آن را برداشتم و داخل مقبره شدم
عجيب بود، حسی به من می‌گفت كه آن‌جاست اما در ديدرس نبود.

پ.ن : مقبره رو يه چيزی شبيه قبر كوروش در نظر بگيرين اما دقيقاًٌ شبيه اون نيست


5/17/2009

در جاده

باد شديدی می‌وزيد  و او تنها پيش می‌رفت

شنلش در باد پيچ می‌خورد

تا دور دست هيچ چيز نبود فقط خاك بود

شكوهش تن هر كسی را به لرزه می‌انداخت و نگاهی نافذ داشت ، كمتر كسی می‌توانست در چشمان او نگاه كند

لباس‌هايش كهنه بود اما شاهانه می‌نمود. زرهی بر تن داشت و لباسی بر روی آن به رنگ سپيد.

پارچه‌ای به رنگ قرمز تيره به در سرش پيچيده بود، فقط چشمانش معلوم بود و شنلی بر تن داشت به رنگ مشكی كه كلاهش را بر سرش كشيده بود.

آرام اما پيوسته جلو می‌رفت 

باران باريدن گرفت

ايستاد و دستش را به جلو دراز كرد.

گويی اين باران خاطره‌ای خاك گرفته را از لا به لای خروارها فكر ديگر بيرون می‌كشيد

ناگهان گويی خستگی شديدی بر او چيره شد، چهره‌اش در هم رفت و دست‌هايش را جمع كرد.

اما الآن وقت ايستادن نبود.

انگار قدرت دوباره در او جريان يافت پس دوباره شروع به حركت كرد

پشت دست چپش چيزی شبيه به يك نقاشی از شاخه‌های يك درخت تا آستينش بالا می‌رفت و همين طور ادامه می‌يافت و تمام تن او را می‌گرفت .

حس خطر او را فرا گرفت

دسته‌ی شمشيرش را فشرد، دسته‌ی شمشيرش شبيه به سر يك شيردال بود

تاريكی داشت همه جا را می‌گرفت ، شمشير را بيرون كشيد ، روی تيغه‌ی آن نوشته‌هایی بود كه از آن‌ها نوری سپيد بيرون می‌زد.

لحظه‌ای چشمانش را بست و گویی به حالت خلسه فرو رفت.

چشمانش را باز كرد و …..

11/30/2008

درياچه‌ی ثرا




این جاست دریاچه ی ثرا، دریاچه ای بسیار زیبا، با آبی به زلالی چشمه، ماهیان زیبا و رنگارنگ و در اطراف آن جنگلی سر سبز، گل هایی زیبا که عطر آن ها همه را مست می کند برخی می گویند این جا بهشت است، طلوع خورشید در این جا بسیار زیباست صدای پرندگان به مانند یه سمفونی عظیم است.
اما در یکی از همین روزهای زیبا سنگی کوچک از آسمان به زمین آمد، سنگی کوچک و سیاه، سیاهی آن به مانند تاریکی جهنم بود. سنگ ترک خورد و شکست و دودی همه جا را فرا گرفت انگار همه مریض بودند اما این مریضی فقط به درد و سرفه ختم نشد. از همه جا صدای ناله میومد همه جا سیاه بود مثل شب یک شب جهنمی نمی دونم چی شد که بیهوش شدم. وقتی چشام باز شد نور می زد اما خیلی ضعیف چشمم به جنگل افتاد درخت ها این قدر انبوه شده بودند که نمی شد توشون نفوذ کرد برگشتم تا دریاچه رو ببینم اما ای کاش این کار رو نمی کردم آب دریاچه چیزی نبود جز چرک و خون و ماهی های بزرگی شبیه به مار ماهی توش بود
دریاچه موج برداشت......
یک موجود بزرگ داشت ازش بیرون میومد یه چیزی مثل یک ماهی مرکب که ۱۰۰ تا پا داشت. به خودم که اومدم دیدم منم مثل همه تغییر کردم. شده بودم یک موجود آن قدر زشت که شیطان هم از من فرار می کرد لحظه ای به یاد روزهای گذشته و زیبایی دریاچه افتادم همان لحظه انگار وجودم آتش گرفت سوزشی شدید از دست چپم شروع شد چیزی شبیه به خالکوبی شاخه درختان تمام بالا تنم رو گرفت اما دقیقا شکلش مثل شاخه نبود بعد از یک لحظه دیدم داره از این خالکوبی ها نوری طلایی بیرون می زنه. سرم رو بالا کردم دیدم تو آسمون داره یه چیزی برق می زنه و هی نزدیک می شه ناخودآگاه دستم رو باز کردم یک راست اومد تو دستم....
یک گوی بود. یک گوی درخشان.نوری ملایم و چشم نواز داشت با دستم نگهش داشتم دیدم هی داره نورش زیاد می شه یک دفعه همه جا سفید شد نمی شد هیچ جا رو دید همه جا نور بود وقتی نور کم شد دوباره همه چیز به حالت قبل برگشته بود دوباره جنگل زیبا شده بود و دریاچه دوباره آبی زلال داشت شاید حتی این باز زیباتر از قبل. من هم به حالت قبل برگشته بودم اما اون خالکوبی ها نورانی هنوز روی تنم بود و ناگهان صدایی از گوی برخواست ......
و چیزی گفت که توانایی بازگویی آن را ندارم.