8/20/2010

سفر

ديروز اومديم كيش

می‌تونم بگم واقعاًٌ جای باحاليه. زده به كلم كه چند سال ديگه بيام اينجا زندگی كنم. هوای آفتابی و شرجی ، واقعاً با هواش حال می‌كنم.

رنگو وارنگ ماشين اين‌جا هست . من هميشه عاشق موستانگ بودم و دقيقاً جلوی هتلمون يه دونه آبيش پارك شده، ازش حتماً يه عكس می‌گيرم می‌زارم واستون. واقعاً خوشگله.

يه اتفاق جالب : وقتی تو فرودگاه بوديم يه دختره رو ديدم كه واقعاً به دلم نشست دقيقاً از همون تيپ‌ها كه من خوشم مياد ، مخصوصاً يه مچ بند داشت كه روش اسكلت بود از همه بيشتر با اون حال كردم و نكته جالب اين جاست كه ديدم دقيقاً‌ سوار هواپيمای ما شد و جالب تر از اون دقيقاً اومد تو هتل ما و نكته جالب اين جاست كه الآن پشت كامپيوتر بقلی نشسته!!

8/14/2010

زندگی‌

 

زندگی‌ كم كم داره بهتر می‌شه هرچند پدر گرامی پول تو جيبی رو قطع كرده اما خوب از لحاظ كاری كم كم داره پول مياد به سمت من.

استاد ويولونم چند وقت پيش با موتور تصادف كرد چون گواهينامه نداشت افتاد زندان البته اون طرف رضايت داد اما ولش نكردن، البته گفته تو اين چند روزه احتمال داره آزادش كنن. شما هم دعا كنين زودتر آزاد شه. واسه كسی كه عاشقه سازه خيلی سخته كه حتی يه روز از ساز دور باشه،‌ و من واقعاً‌ نمی‌دونم اون بنده خدا الآن داره چی‌ می‌كشه اون جا.

ديروز جاتون خالی رفتيم ولنجك، من ترجيح می‌دم صبح برم اونجا اما چندتا از بچه‌ها روزه بودن، به خاطر اونا بعد از ظهر رفتيم كه اونجا افطار كنن. و يه اتفاق جالب اون جا افتاد من اونجا پرويز پرستویی رو ديدم و به دو تا نكته پی بردم، يكی اين كه اين مرد چه قدر ساده می‌ گرده فقط با يه تی شرت ساده و شلوار معمولی و دومين نكته اين بود كه مردم خيلی با جنبه تر از قبل شدن. هيج كس بهش كاری نداشت ، و واقعاً‌ حال كردم با اين قضيه.

حافظ امروز می‌گفت يه چيزی امروز ذهنتو مشغول می‌كنه. و الآن ذهنم مشغول اينه كه چه چيزی‌ قراره ذهن منو مشغول كنه.

8/11/2010

میخوام برم
دلم میخواد برم.ازینجا.ازین آبادی.ازین کره خاکی
امروز یه نامه به دستم رسید.
کارت اهداء عضو بود.
هرچیزی که منو یاد رفتن میندازه دوست دارم.کاش اون روز همین الآن باشه..
وای رفتن چقدر خوبه...!
میرم اونجایی که دیگه هیچکی نیست بگه کجابودی با کی بودی چرابودی و هزارجور بازپرسی دیگه ...
دیگه زور و اجباری بالاسرت نیست... هیچکی نیست؛هیچی...
انگار شب زیر آسمون خوابیدم... روی چمن... به ستاره ها چشم دوختم..
مجبوربه انجام جبری نیستم...

هرکار دوست داشتم انجام میدم
دیگه لازم نیست به دوست داشتنِ اجباریِ کسی که اصلاً دوسِش ندارم تظاهرکنم....
یاد آهنگ "نقاب" افتادم که میگه:
-ای بازیگر!
گریه نکن،
ما هممون مثل همیم،
صبحاکه ازخواب پا میشیم
نقاب به صورت میزنیم......
چون وصف حال خیلی ازماهاست.
البته من توزندگیم سعی کردم تظاهر به هیچی نکنم حتا دوست داشتنِ اجباری...
آخ که نمی دونی تظاهر چه حسّ بدی به آدم میده.
مگه غیراز اینه که محبّت باید از دل بر بیاد تا به دل بشینه... ؟

8/09/2010

همدم


ای ساز
ای همدم تنهایی‌ام
ساز من، بنواز در اين لحظه‌ی بی‌خوابی‌ام
آواز تو من را از اين دنيا ببرد
ناز تو خواب پريشان شب تارم ببرد
گام در ره چون نهادی غم ز جانم رخت بست
گام آخر چون نهادی روح من بر عرش رفت
چنگ من زلف تو را بگرفت تا همسو شويم
راح من، گامی بنه ، در خلوت جانان رويم



پ.ن : راح من : يعنی‌ راحت من ( باعث راحتی من )

8/02/2010

درخواست



افكار تبديل می‌شوند به اجسام
و اين بزرگترين قانون زندگی است
خيلی دلم می‌خواست از غم و تنهایی بنويسم به دليلی كه تو مطلب قبل گفتم، اما يه چيزی تو ذهنم همش اون قانون بالایی رو تكرار  می‌كرد
منم با خودم گفتم مريض نيستم كه غم و تنهایی رو به سمت خودم جذب كنم پس حالا اينو می‌نويسم :

ای كائنات من می‌خوام كسی رو داشته باشم تا دلم رو با خيال راحت بسپرم دستش

8/01/2010

شوك

 

 

حافظ صبح می‌گفت زياد سخت نگير ، نفهميدم منظورش چيه چون تو طول روز هيچ اتفاق خاصی نيافتاد

اما الآن فهميدم منظورش چی بود

بعد از يك يا دو هفته دوباره شوك زده شدم

اين زندگی منم داستانی شده واسه خودش

تقصير خودمه. بی خودی زود باور كردم ،

دوباره حس می‌كنم تنهام . انگار تو سينه‌ام يه سوراخ بزرگه

بازم بايد دنبالش بگردم...... بازم فكر كردم ديدمت اما نه تو نبودی يكی ديگه بود

می‌دونم بازم بايد تو اين مسير حركت كنم شايد بالاخره ببينمش

ای كاش فقط خيلی زود ببينمش

حال و هوای خاصيه

دلم می‌خواد آهنگ شاعر تمام شده از شاهين نجفی رو تا صبح گوش كنم و باهاش گريه كنم

شايد يه ذره بهتر شم

فقط از اين مطمئنم كه يه روز پيداش می‌كنم

7/30/2010

كمی توضيح

 

بعضی از دوستان و خوانندگان عزيز می‌گن چرا اين قدر مبهم می‌نويسی يا اين كه چرا داستاناتو وسط نا كجا آباد ولش می‌كنی. خوب بايد بگم من هميشه دوست دارم اين جوری بنويسم دلم می‌خواد ذهن خواننده رو درگير داستان كنم و اين كه خواننده ناراحته از اين كه چرا يه دفعه داستان تموم شد خوب بايد خوشحال باشم كه اين قدر خوب نوشتم كه مخاطبم ناراحته از اين كه بقيه داستانو نمی‌دونه. ولی خوب از اين به بعد سعی می‌كنم داستانارو يه دفعه به امان خدا ول نكنم ولی راجع به مبهم نويسی، شرمنده اين يكی از خصوصيات منه و در واقع با اين مدل نوشتن حال می‌كنم. اما خوب نوشته‌های غير مبهمم دارم، شايد از اين به بعد چند تا غير مبهمم براتون بزارم كه زياد فشار به مغز مبارك نيارين، كه ای بابا اين منظورش چيه ! فسفر به خدا اون قدرام گرون نيست يه ذره بگيرين بسوزونين.

7/29/2010

ماه من

 

سال‌ها رفاقت كردم با بی كسی

ناگاه در زد

بی كسی در را گشود

داخل آمد آن ماه شب‌های نورانی من

ترس من دستم گرفت و دوخت من را بر زمين

دست او را پس زدم برخواستم

ماه من پس تو چرا نزديك نآیی، نازنين؟

پاسخم داد و بگفت :‌ صبوری پيشه كن آيم برت

گفتمش ای ماه من ، صبوری پيشه كردم ، هر چه خواهی آن شود

7/28/2010

قهوه تلخ



با سياوش می‌ری كافی شاپ يه شات قهوه تلخ می‌خوری
اونجا يه ذره سياوش گيتار می‌زنه تو هم باهاش می خونی
برمی‌گردی خونه ، توی جعبه جادویی هم كه به جز غم چيزی نيست
می‌شينی پشت كامی
آهنگ مهتاب از بتهوون رو گوش می‌دی
و صدای پيانو روحتو به عرش می بره
و می‌نويسی از يه شب ، يه شب معمولی اما با اين كه معموليه احساس می‌كنی فرق می‌كنه
كافئين خواب رو از كله‌ت پرونده
دلت می‌خواد تا صبح خلوت كنی
اهنگ رو دوباره از اول پخش می‌كنم،
دلم می خواد ببينمش .....

آرامش

 

می‌نوازم شب و روز به ياد تو

و تنها مايه‌ی آرامشم صدای ساز است

نت‌ها را يك به يك جلو می‌برم

زير ترين صداها تا بم ترين آن‌ها هر كدام ياد آور خاطره‌ايست

و چه حس خوبی است هم آغوشی با ساز

و من چشم به جاده دارم تا ببينم تا كی از راه می‌رسی

می‌نوازم شايد باد صدای سازم را به گوشت برساند

می‌نوازم تا تو به سوی من آیی

7/25/2010

7/22/2010

يكی از شب‌ها

 

چشم‌هايش به حدی تسخير كننده‌ بود كه هركسی نمی‌توانست به آن‌ها نگاه كند

موهايش نيمی از صورتش را پوشانده بود

لباسش سراسر سياه بود ، يك لباس بلند چيزی شبيه به ردا به تن داشت و دستكش‌های چرم سياه

كفش‌های پوتين مانندی به پا داشت

صاف ايستاده بود مثل يك ستون

اولين چيزی كه با نگاه كردن به او به ذهن می‌رسيد اراده بود و نگاهش به افق آسمان پر ستاره بود

بر بالای يكی از بلندترين ساختمان‌های شهر بود

به پايين پريد اما به نرمی به زمين رسيد حتی زانوهايش هم خم نشد

با سرعت سرسام آوری می‌دويد آنقدر سريع كه مانند گلوله‌ به نظر می‌رسيد

بالاخره به جایی كه می‌خواست رسيد

افرادی كوچه را بسته بودند. اگر می‌خواست می‌توانست همه را در يك لحظه از بين ببرد اما اجازه داد آنها‌ حمله كنند

همه‌ی اسلحه‌ها به سوی او نشانه رفت و در يك لحظه هزاران تير به سوی او پرواز كرد

همه‌ی گلوله‌ها در فاصله‌ كمی از او توقف كردند ، گویی اراده‌ی او هر چيزی را به زانو در می‌آورد

افراد همه زمين گير شدند گویی شيره وجودشان كشيده شده بود

كسی را كه به دنبالش بود پيدا كرد

و ..........

7/21/2010

تغيير

دارم تغييراتی رو احساس می‌كنم ، از درونم صداهایی مياد

نه تغيير نيست.  ميشه گفت يه جور بازگشت به يه حالت خاصه چون خيلی با اين احساس آشنا هستم

بيشتر می‌رم تو خودم. تو كاری كه می‌خوام بكنم مسمم‌تر می‌شم. و يه نمور تيپ عصبانی می‌شم و به جز چند نفر خاص با كسه ديگه‌ای حال نمی‌كنم. البته فكر می‌كنم اين حالت برای شرايطی كه دارم لازمه و يه جورایی هم از اين حالت خوشم مياد. يه چيزی تو وجودم به من می‌گه كه بايد اين جوری باشم، كاملاً جدی و نفوذ نا پذير.

دلم می‌خواد داد بزنم و خودمو خالی كنم اما نمی‌شه ، نه كه توانشو ندارم مسأله اينه كه جاشو ندارم . بی‌خيال مهم نيست.

فكر كنم چند وقتی می‌شه كه متن درست و حسابی ننوشتم فكر كنم الآن يه چيزایی تو كلم داره می‌چرخه فقط بايد مرتبش كنم پس می‌رم تا مرتبش كنم